تبلیغات
مجله ادبی هارمجیدون - توهم - مهدی پاکنهاد
هار مجیدون
صفحه اصلی
آثارتان را به این آدرس بفرستید mr.alipour@gmail.com

حجت بداغی   و   میثم علیپور 


وب مستر

آثار منتشره (73)
هنرمندان (23)


آرشیو موضوعی

آخرالزمان (17)
داستان (14)
اندیشه (9)
شعر (18)
کتابخانه (14)
هنرمندان (1)


ماهنامه

مرداد 1384 (4)
تیر 1384 (53)
خرداد 1384 (22)
اردیبهشت 1384 (8)
فروردین 1384 (3)
اسفند 1383 (6)


صفحات


لینک ها

یوسف علیخانی
مجله ی ادبی رواق
فرشید جوانبخش
فرزانه مرادی
بی بی سی پرسین
مانیها
فروهر
ادب فرمت
مجله ی شعر
کتابلاگ
لیلا صادقی
پندار
کافه کلمه
والس ادبی
همهمه
پارسیک
آلتاویستا
msn
یاهو
گوگل

آمار هارمجیدون

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدید ها :
كل نظر ها :
كل مطالب :



 

 توهم - مهدی پاکنهاد
<:P:>

<:P:>

<:P:>

<:P:>

<:P:>مهدی پاکنهادتوهم <:P:>  <:P:>    دیوار ها سفیدند ، مبلها خاکستری . پسری با سیگاری میان دو انگشت و دختر ورقها به دست .

    دختر ورقها را گرفته  تو دستش بر می زند . درست وسط اتاق ، رو مبلهای خاکستری نشسته اند بازی می کنند . نگاهشان هم گاهی بر می گردد به پنجره ، درست در ضلع جنوبی اتاق . بسته . خاطره ی بسته شدن برای پسر گنگ است . فکر می کند پنجره درست زمانی بسته شده که قطار از جلویش عبور کرد . دختر بارها به او گفته که بسته شدن پنجره هیچ ربطی به گذر قطار ندارد . چون بسته شدن پنجره را هیچ کس ندیده . دختر فکر می کند دلیل بسته شدنش باد بوده . ...

<:P:>

<:P:>

<:P:>

<:P:>

توهم

 

وقتی خواستی بمیری ، قصه هات را منگنه ی دیوار اتاقت کن .

مطمئن باش که دیگر هیچ آدمی جرات نخواهد کرد پا به اتاقت بگذارد .

به : حجت بداغی .

 

 

 

 

   

    دیوار ها سفیدند ، مبلها خاکستری . پسری با سیگاری میان دو انگشت و دختر ورقها به دست .

    دختر ورقها را گرفته  تو دستش بر می زند . درست وسط اتاق ، رو مبلهای خاکستری نشسته اند بازی می کنند . نگاهشان هم گاهی بر می گردد به پنجره ، درست در ضلع جنوبی اتاق . بسته . خاطره ی بسته شدن برای پسر گنگ است . فکر می کند پنجره درست زمانی بسته شده که قطار از جلویش عبور کرد . دختر بارها به او گفته که بسته شدن پنجره هیچ ربطی به گذر قطار ندارد . چون بسته شدن پنجره را هیچ کس ندیده . دختر فکر می کند دلیل بسته شدنش باد بوده .

    به هر حال ورقها بر می خورد .

    نگاه دختر به ورقهاست . به کهنگی ورقها عادت کرده . می گوید : " هیچ ورقی رو مثل این نمی تونم بر بزنم . اگه یه ورق نو بخریم ... "

    به هر حال ورقها بر می خورد .

    زمان گذرقطار معلوم نیست . دختر اما همیشه با اطمینان می گوید : " زمان گذرش شب است . هیچ وقت روز نبوده " پسر هم موافق است . اما دلیلی پیدا نمی کند که به گذر همیشگی قطار در شب ایمان بیاورد .

    دختر می گوید : " قطار چیزی نیست جز مجموعه ای از واگنهای به هم پیوسته. " و بعد برای پسر تعریف می کند که قطار همیشه خالیست . تمام واگنهایش . هر دوازده تا . پسر اما معتقد است که قطار خالی نیست ، بلکه نعش کش است . توی تمام واگنهایش تابوت حمل می کند . هر دوازده تا .

    " خوب ! حالا حاکم منم . "

    این را دخترمی گوید و ورقها را می گذارد روی میز . خودش را روی مبل جابجا می کند .

    پنجره ی بسته ، شب را تو بیرون نمایش می دهد . شب تاریک است . سیاه است . آن طرف . آن طرف پنجره .

    عکس دیوار سفید اتاق که تو پنجره می افتد ، پسر سیگاری روشن می کند .

    " تو هیچ وقت قطار را به چشم ندیدی ! " دختر همیشه اعتراضش را با این جمله آغاز می کند . وقتی که صدای سوت قطار شنیده می شود ، تنها دختر است که هب طرف پنجره می دود . پسر ، همان طور تکیه می دهد به مبل و به سوت قطار گوش می دهد . بعد خیال می کند بوی نعش مرده ها را حس کرده . این را اما هیچ وقت به دخترنگفته . چون می داند که دختر حرفش را باور نخواهد کرد . خواهد گفت : " پس چرا من حس نکردم ؟ " و بعد که قطار می گذرد دختر شاد می خندد . می گوید : " حالا دیگر مطمئنم قطار خالی بوده ! خالی خالی ! "

    پسر ورقها را تو دستش جابجا می کند . در دستش هر خالی پیدا می شود غیر از حکم دختر. به قطار پشت هر ورقی که نگاه می کند یاد پنجره می افتد . ورقها می ریزد روی میز . نگاهش به پنجره . وقتی حتی یک حکم توی دستش نیست چطور می تواند بازی کند ؟

    " امشب باهام میای ؟ "

    دود سیگار همینطور می رود و می رود تا می رسد به سقف . بعد ناپدید می شود .

    پسر شانه هایش را بالا می اندازد و دود سیگار را به طرف پنجره می دهد . دود هیچ وقت به پنجره نرسیده . چون فاصله ی بین پسر و پنجره زیاد است . انقدر که پسر هیچ وقت حاضر نشده از جایش بلند شود و قطار را از نزدیک ببیند . همیشه ، همینطور سیگار می کشد و منتظر می ماند تا دختر برگردد و تا دختر برگردد و از قطار برایش تعریف کند .

    " فقط همین امشب . بیا با هم قطارو ببینم . "

    رابطه ی میان پنجره و قطار ، و مرده هایی که هر شب می گذرند پسر را به را وحشت زده کرده . فکر می کند که همه ی این توهمات درست از زمانی شروع شده که پنجره بسته شد . چون تا زمانی که پنجره باز بوده اصلا قطاری وجود نداشته .

    " کاش می تونستم پنجره رو یه طوری باز کنم ... "

    و به دستهای کوچک دختر نگاه می کند .

    " قطار اول خیلی دوره . فقط صدای سوت بلندش میاد . خیال می کنی کوچیکه . انگار یه طناب سیاهه که پیچ و تاب می خوره . بعد که نزدیک شد بزرگ می شه . همینجور بزرگ میشه . از جلو پنجره که رد می شه حتی می تونی توی واگنهاش رو هم ببینی . اونوقت می بینی که همشون که همشون خالین . هر دوازده تا واگن ... "

    سیگار که تمام می شود صدای سوت می آید . نگاه دختر می چرخد به پنجره. " اومد ! "

    صدا که نزدیک می شود پسر هم می رود . برای اولین بار . شاید بتواند رابطه ای را که میان پنجره و قطار است کشف کند .

    با دقت نگاه می کنند . از پشت پنجره ، به بیرون . درست به جایی که صدا شنیده می شود .

    با دقت نگاه می کنند .

 

 

    وقتی همه جا دوباره ساکت بود ، دختر دستهایش را از روی پنجره بر داشت . همانجا نشست روی زمین . درست زیر پنجره . گفت : " من حس کردم . بوی مردار بود . آره ! تابوت بود . آره ! تابوت ... " و سرش را تکیه داد به دیوار.

    پسر آرام به طرف تخت رفت . یادش رفته بود خاکستر سیگارش را بتکاند . فقط فکر می کند : چقدر عجیب است !

   روی تخت که نشست خاکستر سیگارریخت روی زمین . خیره مانده بود به پنجره ، به ردی که انگشتهای دختر بر روی پنجره گذاشتند .

    گفت : " من اصلا قطاری ندیدم ! "

 

8-6-77

مهدی پاکنهاد

 

       

 

 

<:P:>

<:P:>

<:P:>

<:P:>

<:P:>

<:P:>

<:P:>

<:P:>




"مجله ی ادبی    هارمجیدون         پایگاه مجازی نویسندگان و شاعران  و متفکرین جوان ایرانیست     . شعر و داستان و نقد ادبی وآثار ادبیات جوان ایران     . هارمجیدون قصد دارد تا در فضای نت به این مهم بپردازد.  موسسان هامجیدون     مجله ی ادبی    هارمجیدون         پایگاه مجازی نویسندگان و شاعران  و متفکرین جوان ایرانیست     . شعر و داستان و نقد ادبی وآثار ادبیات جوان ایران     . هارمجیدون قصد دارد تا در فضای نت به این مهم بپردازد.  موسسان     هامجیدون"مجله ی ادبی    هارمجیدون         پایگاه مجازی نویسندگان و شاعران  و متفکرین جوان ایرانیست     . شعر و داستان و نقد ادبی وآثار ادبیات جوان ایران     . هارمجیدون قصد دارد تا در فضای نت به این مهم بپردازد.  موسسان هامجیدون