تبلیغات
مجله ادبی هارمجیدون - دیوانگی - میثم علیپور
هار مجیدون
صفحه اصلی
آثارتان را به این آدرس بفرستید mr.alipour@gmail.com

حجت بداغی   و   میثم علیپور 


وب مستر

آثار منتشره (73)
هنرمندان (23)


آرشیو موضوعی

آخرالزمان (17)
داستان (14)
اندیشه (9)
شعر (18)
کتابخانه (14)
هنرمندان (1)


ماهنامه

مرداد 1384 (4)
تیر 1384 (53)
خرداد 1384 (22)
اردیبهشت 1384 (8)
فروردین 1384 (3)
اسفند 1383 (6)


صفحات


لینک ها

یوسف علیخانی
مجله ی ادبی رواق
فرشید جوانبخش
فرزانه مرادی
بی بی سی پرسین
مانیها
فروهر
ادب فرمت
مجله ی شعر
کتابلاگ
لیلا صادقی
پندار
کافه کلمه
والس ادبی
همهمه
پارسیک
آلتاویستا
msn
یاهو
گوگل

آمار هارمجیدون

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدید ها :
كل نظر ها :
كل مطالب :



 

 دیوانگی - میثم علیپور
میثم علیپور

 دیوانگی

 

 

 

 

 

    کتاب را بست، بیست صفحه ای از آن هنوز باقی مانده بود. به آرامی آن را درون کیفش گذاشت و از پشت میز آهنی اش بلند شد. نیمه های تابستان بود. به راحتی بیاد می آورد، از شب گذشته تا هنوز این کتاب را در دست داشته و به تمام کلماتش دقیق می شده، به یاد آورد که ریتمی توی این کلمات پیدا کرده که غریبانه به ذهن هجوم می آورد. دستپاچه به ساعت مچی اش نگاه کرد، لبخندی زد، هیچ ساعتی روی مچ دستهاش نمی توانست آن زمان وجود داشته باشد. کیف را به دست گرفت و راه افتاد. تا ایستگاه مترو دائما به اطرافش متوجه می شد. پیر مرد شص هفتاد ساله ای از مقابلش داشت نزدیک می شد. همه چیز حضور نامشخصی داشت. تلقی هایی که می شد از حرکت های دور و برش داشته باشد تا توی ایستگاه وجود داشت.

 دیوانگی

 

 

 

 

 

    کتاب را بست، بیست صفحه ای از آن هنوز باقی مانده بود. به آرامی آن را درون کیفش گذاشت و از پشت میز آهنی اش بلند شد. نیمه های تابستان بود. به راحتی بیاد می آورد، از شب گذشته تا هنوز این کتاب را در دست داشته و به تمام کلماتش دقیق می شده، به یاد آورد که ریتمی توی این کلمات پیدا کرده که غریبانه به ذهن هجوم می آورد. دستپاچه به ساعت مچی اش نگاه کرد، لبخندی زد، هیچ ساعتی روی مچ دستهاش نمی توانست آن زمان وجود داشته باشد. کیف را به دست گرفت و راه افتاد. تا ایستگاه مترو دائما به اطرافش متوجه می شد. پیر مرد شص هفتاد ساله ای از مقابلش داشت نزدیک می شد. همه چیز حضور نامشخصی داشت. تلقی هایی که می شد از حرکت های دور و برش داشته باشد تا توی ایستگاه وجود داشت.

 

    توی ایستگاه نگاهی به کیفش انداخت. کیف با کتابی که هنوز ناتمام می نمود ( در نمودن ناتمامی کتاب بود که قطار با شیون وارد ایستگاه شد)  پشت جمعیتی ایستاد. بعد از مکث کامل قطار درها باز شدند . داخل شد. چند لحظه بعد قطاربا تکانهای همیشگی اش به راه افتاد. همه ی چیزها از پنجره رد می شد وبه سرعت توی سیاهی می زد. سعی داشت به کیف متوجه باشد که صدایی از بلند گو نام ایستگاه بعد را اعلام کرد. چشمهایش را بنا به عادت همیشگی، وقتی متجب بود، تنگ کرد. تا ایستگاهی که اعلام شده بود حداقل بیست دقیقه ای راه بود، حتی مستلزم به این بود که قطارش را عوض کند. به سرعت از توی سیاهی چیزها دوباره سر جایشان قرار می گرفتند. قطار به جایی که می خواست برود رسیده بود. به آرامی پیاده شد. تنها کسی که در آن ایستگاه پیاده شده بودباید خود او بوده باشد. احساس می کرد تمام کیف دارد اتفاق می افتد. ترسید. همه جا سکوتی کشیده شده بود که آدم خیال می کرد زمان دارد از حرکت وا می ایستد. ریتم جدیدی را که یافته بود با خودش تکرارکرد. ردیف پله ها را که طی کرد تازه به پله های دیگری رسید. خواب می دید یا ایستگاه خوابیده بودحس کرد بختکی دراین اتفاق جریان دارد. نگاهی به کیفش انداخت از اینکه بختکش را توی کیفش انداخته بود لبخندی زد. سری جدیدی ازپله نمایان شد.

 

    پله هایی که هیچ گاه تمامی نداشتند. آنها حضور نامانوسی را تحمل می کردند که کیفی را به بالا می کشید. ترس از اینکه پله ها به زیرزمینی مبدل شوند، کشاندش پایین، دراعماق زمین ریتمی به گوشش می خورد که آشنا بود. دوباره تمام پله ها رابالا آمد. در انتهای سری دیگری از پله ها نوری به چشمم خورد. سپس زنی را دید که همراه دخترکی ( دست زن را با فشار نگه داشته بود) داشتند پایین می آمدند. ناخداگاه به یاد دختری افتاد، زانوهاش سنگینی اش را حس کرد . دختر موهاش را با پشت دستش کنار زد: "بابا منو ببوس"

 

    نور چشمت را می زند. بیرون ایستگاه خیابان شلوغ است. آدمها با دیدنت دست تکان می دهند و ابراز آشنایی می کنند. حتی اگربه یادشان نیاوری باز هم باید دست تکان دهی با لبخند روی لبت خوش وقتی ات را به نمایش بگذاری.

 

    ماشینها به سرعت از خیابان می گذرند. نه می توانی پله های پل عابر را تحمل کنی نه اینکه از لای ماشینها رد شوی و به بوق های که حواله ات می کنند محل نگذاری. کیفت را باز می کنی و داخلش می نشینی و شروع می کنی به پارو زدن. تا به سمت دیگرش برسی. یاده می شوی وکیفت را در دست می گیری. شباهتهایی که در خیابان به نظرت می آید غریبانه به ذهن ات هجوم می آورد.

 

    "همه به نوعی دیوانگی مبتلایند اما بدلیل استمرار حرکاتشان که به عادت بدل شده مانع از آن می شود که به آنها پی ببریم. شخص دیوانه به نوعی هنجار دست پیدا می کند که هیچ سنخیتی با نوع نگاهش به آدمها و زندگی ندارد، این ضد هنجار اجتماعی گاهأ بی آزارند." روزنامه صبح دیروز- قسمت دانستنیهای علمی. با تعاریفی که دیدید هیچ آدمی نمی تواند به حرفهایی که می زند امید وار باشد.

 

    با کسی قرار داشته ایف ساعت دوی ظهر امروز.( تمام مغازه ها تعطیل است) می رسی قبل از این حدس زده ای که تمام مغازه ها تعطیل است.نگاهی به ساعت مچی ات می کنی، نیست. احتمالا تقصیر از آنها نبوده، تو باید دیر کرده باشی. به تناسباتی که در دیر آمدنت و آن ریتم جدید وجود دارد می رسی. بر می گردی و از کیوسک روزنامه فروشی آدرس اداره ی پلیس را می پرسی. "پیاده سمت جنوب پنج دقیقه بیشتر نیست"  دختری ازبغلتان می گذرد "خار کسه عجب گوشتیه" باسنهایش به تکرار پاندول ساعتی می ماند که مدتهاست دارد کار میکند. راه می افتی. پنج دقیقه تبدیل به پنجاه سال زندگی ات می شود. به اداره که می رسی توی سالهایی که فراموششان کرده ای عصایی در دست داری، دقیقا پیر مردی شده ای که کت و شلوار نخ نمایی به تن دارد. به نگهبانی می گویی با پدرت قرار داشته ای. راهنمایی ات می کند. دلیلی برای تعجب نمانده، تو پنجاه سال پیش به اینجا رسیده ای. و فکر می کنی کیفی توی ذهن ات به همه جا اشاره می کند. با عصایت ریتمی روی سنگفرش گرفته ای که به یاد می آوری.

 

    به اتاق که می رس فکر می کنی کیف را از مغزت بیرون بیاوری. به چهره ی پدرت نگاه می کنی. "وایسا چند دقیقه ای کار دارم بعد می ریم...ناهار خوردی (جواب منفی ام را می شنود) برو اتق پشتی می گم برات بیارن"

 

    می روی اتاق پشتی. می نشینی، کتاب را از کیف بیرون می آوری. برایت غذا می آوردند به یاد می آوری:

 

    "توی خنکی ایستگاه ترو نشسته ام. کنارم پیرمردیست که پنجاه سال پیر تر از من به نظر می آیدک "خسته ای جوون؟" چند صندلی بعد از پیرمرد خالیست بعد دختری که سینه هایی بزرگ دارد نشسته. بلند می شود. همه ی ایستگاه به جلوی جایگاه می روند. قطار بدون مکث وترد ایستگاه می شود، همه سوار می شوند. دختر سوار می شود من سوار می شوم، پیر مرد سوار می شود، همه داخل یک واگن. اپرایی شکل میگیرد که ریتمش را به یاد می آورم: "ما همیشه همین طورمنتظریم، درون یک واگن تا با هم صحبت کنیم. تا با شنیدن ایستگاه بعد متعجب شویم. زیرا هیچگاه قطاری عوض نکردهایم و هرگز به هیچ ایستگاهی مگر با پله های تمام نشدنی نمی رسیم. ما آدمهایی با خاطرات مشترکیم> باهم آب نوشیده ایم و وقتی به خانه می رسیم دخترکمان می گوید"بابا منو ببوس" ."  اپرای بزرگ در واگن تمام می شود، در ایستگاه بعد همه پیاده می شوند. بیرون ایستگاه آفتاب به همه به طور مساوی می تابد. به ادره که میرسم راهنما می گوید: "مستقیم اتاق ششم" ".

 

    کتاب را می بندی به غذایت نگاه میکنی. صدای پدرت را می شنوی: "دیر شد نمی ریم".

 میثم علیپور- 18/مرداد/1381 – 21/مهر/1382  - 4/اسفند/1383   

 




"مجله ی ادبی    هارمجیدون         پایگاه مجازی نویسندگان و شاعران  و متفکرین جوان ایرانیست     . شعر و داستان و نقد ادبی وآثار ادبیات جوان ایران     . هارمجیدون قصد دارد تا در فضای نت به این مهم بپردازد.  موسسان هامجیدون     مجله ی ادبی    هارمجیدون         پایگاه مجازی نویسندگان و شاعران  و متفکرین جوان ایرانیست     . شعر و داستان و نقد ادبی وآثار ادبیات جوان ایران     . هارمجیدون قصد دارد تا در فضای نت به این مهم بپردازد.  موسسان     هامجیدون"مجله ی ادبی    هارمجیدون         پایگاه مجازی نویسندگان و شاعران  و متفکرین جوان ایرانیست     . شعر و داستان و نقد ادبی وآثار ادبیات جوان ایران     . هارمجیدون قصد دارد تا در فضای نت به این مهم بپردازد.  موسسان هامجیدون