تبلیغات
مجله ادبی هارمجیدون - رعنا - یوسف علیخانی
هار مجیدون
صفحه اصلی
آثارتان را به این آدرس بفرستید mr.alipour@gmail.com

حجت بداغی   و   میثم علیپور 


وب مستر

آثار منتشره (73)
هنرمندان (23)


آرشیو موضوعی

آخرالزمان (17)
داستان (14)
اندیشه (9)
شعر (18)
کتابخانه (14)
هنرمندان (1)


ماهنامه

مرداد 1384 (4)
تیر 1384 (53)
خرداد 1384 (22)
اردیبهشت 1384 (8)
فروردین 1384 (3)
اسفند 1383 (6)


صفحات


لینک ها

یوسف علیخانی
مجله ی ادبی رواق
فرشید جوانبخش
فرزانه مرادی
بی بی سی پرسین
مانیها
فروهر
ادب فرمت
مجله ی شعر
کتابلاگ
لیلا صادقی
پندار
کافه کلمه
والس ادبی
همهمه
پارسیک
آلتاویستا
msn
یاهو
گوگل

آمار هارمجیدون

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدید ها :
كل نظر ها :
كل مطالب :



 

 رعنا - یوسف علیخانی
یوسف علیخانی

رعنا

 

     هنوز اگر زنده باشد، لابد می نشیند توی تلار و رو می كند به باغستان پایین خانه كه درخت هایش از كوچه بین خانه و چپر باغچه اول شروع می شود و می رود پایین. درخت های باغچه حالا دیگر آمده اند بالا و وقت فندق چین كه برسد، می شود فندق ها را از نوك شاخه ها كه برابر پشت بام هستند، دیدار كرد.

می دید كه روی هر تك شاخه ای یكی نشسته و دارد به بچه اش شیر می دهد. بعد هم زل می زده اند به تلار و پوست تخت كه او رویش می نشسته. همه سینه هایی پر شیر دارند و به دهان بچه هایشان فرو می كنند.

رعنا

 

 

هنوز اگر زنده باشد، لابد می نشیند توی تلار و رو می كند به باغستان پایین خانه كه درخت هایش از كوچه بین خانه و چپر باغچه اول شروع می شود و می رود پایین. درخت های باغچه حالا دیگر آمده اند بالا و وقت فندق چین كه برسد، می شود فندق ها را از نوك شاخه ها كه برابر پشت بام هستند، دیدار كرد.

می دید كه روی هر تك شاخه ای یكی نشسته و دارد به بچه اش شیر می دهد. بعد هم زل می زده اند به تلار و پوست تخت كه او رویش می نشسته. همه سینه هایی پر شیر دارند و به دهان بچه هایشان فرو می كنند.

دیگر برای رعنا هم عادی شده بود. فقط كافی بود كه بیاید و پوست تخت را پهن كند و رویش بنشیند تا بعد هم نگاهی به دورتر بیندازد، آنجا كه دیگر باغستان نبود و كوه ها به دیدار می آمدند به میلك، از آنجا بوق می زدند.

خود رعنا شاید یادش نیاید كه دیدن این منظره برای اولین بار چقدر تعجب داشته. وقتی شوهرش مرده بود، حسابی به سرش زده بود. موهایش را كنده بود، توی صورتش ناخن كشیده بود و بعد كه همه رفته بودند، دیده بود كاری ندارد جز این كه پوست تخت را بر دارد و بیندازد روی تلار.

لحظه اول آدم خیال ورش می دارد كه خب خیال است. خیال هم دنبال یك چنین وقت هایی می گردد تا آدم كز بكند یك گوشه ای؛ روی پوست تخت نشسته باشد و هیچ كس نباشد دور و بر آدم تا مثلا عرض تسلیت بگوید:

” غم آخر باشد. “

خیلی هم نگفته بودند به او كه دیگر عرض تسلیت به یك پیرزن، آن هم به خاطر شوهر دومش چقدر مگر ارزش دارد. آن هم شوهری كه اسمی شوهر بود و گهگاه توی تاریكی شب می آمد ؛ از توی كوچه پشتی. دوازه را كنار می كشید و از كنار تودار كه پله و دیوار به آن چسبیده بود، می رفت بالا و می رسید به تلار و لابد بعد هم چراغ خانه خاموش می شد؛ همین.

شوهر اولش سرگالش بود. عروسی كه می كند، با مالانش می رود صحرا كه چراگاه آنجا بود، نه توی میلك. ماه به ماه باید یكی می رفت، مالان را تحویل می گرفت كه او با كره ای، ماستی، سرشیری، قیماقی چیزی برگردد كه حالا چند شب هم بماند.

توی خودش بود، فكر می كنید لابد فكر می كرده نه از اولی خیر دیدم، نه دومی شوهر شد. شاید همین باعث شده بود كه دست تنها علایق خانه را از گاو و مرغ و خروس گرفته تا باغستان، همه را بگرداند. خودش علف می چید برای گاو. شخم می زد به كونه فندق درخت ها و بعد كود می برد و پخش می كرد دور و بر بوته ها. فندق چین هم خودش بود و گاهی یكی دو تا عمله.

شاید اگر رعنا تا حالا زنده باشد، چندان تمایلی به گفتنش نداشته باشد كه سرگالش و پدرام خان هر دو تا عاشق جوانی هایش بوده اند. چه درگیری ها كه نشد و دعوا و دعوا و چوب كشی. كه چی؟ كه دسترسی به رعنا غیر این را نمی طلبد. دست آخر هم پدرام خان چون پسر كدخدا بود، ماندگار شد توی میلك. رعنا زن كسی نشد. سرگالش هم رفت به صحرا تا مال مردم را بچراند كه هر سری سر هر سال مواجبی به او بدهند.

بعد هم كه رعنا بی پدر شد، بار آخری كه رفته بود تا مواحب مالانش را به سرگالش بدهد، خنده رو برگشت آبادی و گفت كه با سرگالش زن و شوهر شده اند. شاید چون كسی را نداشت بی باك شده بود، چون اگر پدری بود، عمویی یا یك آقا بالا سر حتی ، شاید این قدر جربزه پیدا نمی كرد كه بگوید:

” زن سرگالش شده ام تا اسم یكی روی سرم باشد. “

پدرام خان هم هیچی نگفت از عجب كه بعد كه سرگالش را پیدا كردند بی نفس، آمد و گفت:

” حالا كه می توانی زن من بشوی. “

پدرام خان وقتی گفته بود كه:

” الا و بالله كه باید بیاید خانه پدری من. “

رعنا درآمده بود كه علایق خانه را آن وقت چكار كنم. این تلار را كه پدرم ساخته. خب، اینجا هم خانه پدری من حساب می آید. نمی آید؟

مانده بود آنجا . پدرام خان هم گهگاهی توی تاریكی شب می آمد پیشش؛ از كوچه ی تاریك پشت خانه.

میلكی ها هم چندان كه آدم از آدمی جماعت انتظار دارد، اهل حرف نبودند كه یا بیابان بودند یا باغستان.

با این حال درست از روزی كه خالی شد خانه از ترحیم پدرام خان، رعنا دیده بود كه روی تك شاخه های آخر فندق درخت های باغستان میلك یكی یك زن ترگل و ورگل و خوشكل نشسته و دارد به وچه هایش شیر می دهد. میلكی ها هم بی آن كه حتی فكر كنند شاید خیال ورش داشته و یا این كه او چرا یك چنین چیزهایی می بیند، گفتند:

” خل وضع شده فلانی و رفت. “

رعنا به اولین كسی كه بعد آن روز رفته بوده تا سرسلامتی بگوید، گفته بود:

” نمی دانم خوش باشم یا نه، ولی دیده ام و می بینم كه نشسته اند و انگار دارند می گویند تو دیگر پیر شده ای. “

مگر نشده بود؟ آدمی كه هفتاد را بگذراند و رگ های پشت دست هایش به كبودی بزند و شل بشود پوست دست ها و صورت و خطوط بیشمار بتوانی روی صورتش پیدا بكنی، پیر نیست؟ این را البته كسی به رعنا نگفته بود كه میلكی ها با اینكه معروف به همه چیزبگو بودند، چیزی نگفتند. فقط گفتند كه خل شده و دارد از دست می رود. این بود كه فرستادند دنبال من كه چون تو یك نسبتی با پدرام خان داشته ای، وكیل و وصی اش می توانی باشی.

چه ربطی دارد كه حالا من یك جورهایی فامیل بوده ام با او كه حالا سال هاست توی شهرم و تازه، گیرم رعنا را آوردم شهر، چه كاری از دست من و امثال من برمی آید.

برای این كه همه چیز بگوها چیزی نگویند، او را سوار سیمرغ میلك كردم. همه هم با خبر شدند.

- باری كلا پسر فلانی! خیر از جوانی ات ببینی.

- آدم دم پیری كه عصای دست نداشته باشد، واویلاست.

- باز این، وگرنه آدم تنها كه باشه، بدتر از این ها هم سرش می آید.

- آخر زن، دو تا آدم شوهر بكند،‌آن وقت یكی نزاید كه این دم آخری آدم را تر و خشك بكند.

- دریغ از غفلت!

- غفلت؟ بگو خجالت.

- خجالت چی كه وقتی دو تا شوهر كردی...

- نه شاید نتانسته به هر حال.

- خدای اش پسر و دختر ندارد، آدم یكی اش را هم داشته باشد عاقبت به خیر می شود.

شاید بگویید فلانی حتی یك كمی حافظه ندارد كه گفته بودی میلكی ها سرشان به كار خودشان است و حرفی نیستند. ولی انصافا وقتی یك سیمرغی بخواهد از هر دهاتی شده، چند نفر را سوار كند كه بار هم دارند و می خواهند بروند شهر؛ آن هم پس از چند ساعت راه و كوبیدن سیمرغ توی جاده خاكی و پیچ درپیچ البرزكوه، آن وقت جماعتی پیدا نمی شوند دور و بر ماشین یا روی پشت بام تعاونی و مسجد و خواروبارفروشی و میدان میلك، كه حالا بدرقه بكنند یكی را. خیلی البته درست كه برای تماشا می آیند دم ماشین كه كی می رود یا نمی رود ولی... خب آن وقت این جماعت باید حرفی بزنند یا نه.

همین كه آمد شهر، نشست پای تلویزیون ما كه داشت خبر می گقت. تلویزیون را كه خاموش می كردی، كز می كرد گوشه اتاق و پشت می داد به پشتی پشت دیوار. لب كلام این كه دو روز نشده میلكی هایی كه قزوین بودند، خبردار شدند كه رعنا را آورده ام شهر و خانه من آمدند.

تا دخترم را دیده بود، زل زده بود به من و گفته بود:

” اینی وچه كمدی میان دره. “

توی كمد هر چه نگاه كردیم بچه ای در كار نبود.

فردایش گفت:

” اینی مرده كمدی میان دره. “

شوهری توی كمد نبود كه حالا شوهر دختر من باشد یا نه.

در هر حال یك روز چند نفر آمده بودند هم سر سلامتی بگویند و هم این كه شنیده بودند خل وضع شده و آمده بودند ببینند لابد آدم چطور این طوری می شود. رو كرد به جماعت كه:

” این وچكان چیان بغال گیتین؟ “

بچه ای بغل شان نبود.

بعد گفته بود كه همین ها همیشه خدا روی فندق درخت ها می نشینند؛ وقتی كه روی تلار و روی پوست تخت می نشیند.

هر لحظه می گقت اینجا یك گروه نشسته اند. ننشسته بودند. كسی نبود، حتی دیگر كسی عیادتش نیامده بود كه بگوییم آن ها را دیده، هوایی شده.

هر دم می گفت:

” منی پوست تخته ننگنین آتشی میان.“

می گفتم:

” مش رعنا! چیه ره باید پوست تخت تو را بیندازیم توی آتش؟ “

- اون وقت وچكان آتیش گیرون. خوداره خوش نییی.

گفته بودم:

” ایجه پوست تخت نداریم. پوست تخت تو هم میلك هست و درها را قفل كرده ام. كسی نمی تواند داخل اتافت برود. “

- خانه علایق چی؟

شما به من بگویید حق نداشتم گاوش را بفروشم كه خرج دوا دكترش بكنم؟ تا اینجا فقط مانده همان چند تا باغی كه دارد و مشترپشتری پاش نداریم. خانه اش كه هیچ.

حرفم را تمام كنم آقای دكتر!

تلویزیون را كه روشن می كنیم، داد و بیداد راه می اندازد كه مثلا:

” جورج بوش! خی بییی منی خواسته گاری. “

همه خندیدیم كه چه راحت می شناسد رئیس جمهور آمریكان را. حتی یك بار گفته بود:

” معمر قذافی شتران هان ایجه كه منه ببرن لیبی. “

یا گفته بود:

” خدا قسمت بكنه آدم ره ببرن فرانسه، آدم ببو زن ژاك شیراك. “

- حاضر نیام عمری زنكه معاویه ببوم كه وچه ام یزید ببو.

درهرحال هنوز اگر زنده باشد، لابد می نشیند توی تلار و رو می كند به باغستان و می بیند كه روی هر تك شاخه ای یكی نشسته و دارد به بچه اش شیر می دهد.

 

 

تلار: بهارخواب

پوست تخت: فرش پوستی.دباغی شده از پوست گاو و گوسفند

گالش: چوپان

مالان: گوسفندان

وچه: بچه

اینی وچه كمدی میان دره: بچه او توی كمد است

اینی مرده كمدی میان دره: شوهر او توی كمد است

این وچكان چیان بغال گیتین: این بچه ها چی هستند كه بغل گرفته اید

منی پوست تخته ننگنیین آتشی میان: پوست تخت مرا توی آتش نیندازید

وچكان آتیش گیرون. خوداره خوش نییی: بچه ها آتش می گیرند. خدا را خوش نمی آید

ایجه: اینجا

خی بییی منی خواسته گاری: می خواهد بیاید خواستگاری من

هان ایجه، منه ببرن لیبی: می آیند اینجا تا من را به لیبی ببرند

آدم ره ببرن: آدم را ببرند

ببو: بشود

نیام: نیستم

 

یوسف علیخانی

 

 

 

 

 

 

 

کلید واژه های این متن ادبی : داستان – رعنا – یوسف علیخانی - مجله ی ادبی هارمجیدون-پایگاه مجازی ادبیات جوان-ایرانیان فارسی زبان

 




"مجله ی ادبی    هارمجیدون         پایگاه مجازی نویسندگان و شاعران  و متفکرین جوان ایرانیست     . شعر و داستان و نقد ادبی وآثار ادبیات جوان ایران     . هارمجیدون قصد دارد تا در فضای نت به این مهم بپردازد.  موسسان هامجیدون     مجله ی ادبی    هارمجیدون         پایگاه مجازی نویسندگان و شاعران  و متفکرین جوان ایرانیست     . شعر و داستان و نقد ادبی وآثار ادبیات جوان ایران     . هارمجیدون قصد دارد تا در فضای نت به این مهم بپردازد.  موسسان     هامجیدون"مجله ی ادبی    هارمجیدون         پایگاه مجازی نویسندگان و شاعران  و متفکرین جوان ایرانیست     . شعر و داستان و نقد ادبی وآثار ادبیات جوان ایران     . هارمجیدون قصد دارد تا در فضای نت به این مهم بپردازد.  موسسان هامجیدون